نویسنده :
علی کاپلان - ساعت ٢:٠٥ ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٧
آخرش حسّ ِ من از اندیشه جاری شد – همین
عشق تو در ذهن من مانند ماری شد ! همین
میکشم فریاد ، از درد تمام عشق خود
عشق در این ماجرا محتاج یاری شد – همین
میشود آینه ی احساس زیباتر شود
لیک زخمی که زدی انگار کاری شد – همین
درد و غمهای تو را بر جان بی جان میخرم
از غم تو ساز من مشغول زاری شد – همین
ای گل من تا کجا باید که از غم بشنوم؟
کاش میشد تا کنار تو قناری شد – همین!
خسته ام – جانم به لب آمد از این دلمردگی!
دردها با یاد تو از من فراری شد – همین
تا به کی شب زنده داری – تا کجا تنها و گیج!
خواستم تنها شوم ، اما نشد ! آری ، همین
این غزل را در شبِ تنهایی خود گفته ام !!
کاش میشد تا بگویی دوستم داری –همین
21/7/87
نویسنده :
علی کاپلان - ساعت ٩:٤٠ ب.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ،۱۳۸٧
در این دنیا ندیدم چون تو عاجز
ندیدم مثل تو بیچاره هرگز!
توکل بر خداوند رحیمم
ولی گفتی پی شیطان، رجیمم!!
چه میشد بین ما میماند پیوند
ولی گفتی که نه! خوردی تو سوگند
برای عشقمان گفتم دعا کن
نه اینکه در رهت ما را گدا کن!
گمان کردم که با من همدلی تو
نفهمیدم عزیزم ! جاهلی تو
و عشقم را که بخشیدم برایت
زدی بر هم تمام این حکایت!
نوشتم داغ دل از دل برآریم!
درخت عشق را در دل بکاریم
درختی سر به سر پر برگ و ریشه !
ولی بر ریشه زد زخم تو تیشه!
صلاح کار خود گفتم بگویم
که از زخم نگاهت تند خویم!
نبایستی که خاموشی گزینم
که ببر وحشی عشقم، همینم!
به خود گفتم کمی هم باش هشیار
تمام عمر خود را ساده نشمار !
و دیشب با دل خود عهد بستم
هوس را در درون خود شکستم
تو قلبم را بخوان ، پیدا و پنهان
که من عاشق نخواهم شد ، رفیقان
کاپلان / سیزدهم مهر هشتاد و هفت